نوشته شده توسط:ح غ
هیچ ماهی به خوبی اردیبهشت نیست. امروز یک دفعه وسط امتحان یادم افتاد که ای دل غافل، اردیبهشت شد. هیچ یادم نمیرود که اولین باری که اردیبهشت را با تمام وجود درک کردم. وقتی یک دره پر از شکوفهی گیلاس را دیدم. اردیبهشت یعنی همین.
--------------
هیچ جایی به اندازهی ابن بابویه آدم را یاد آخرت نمیاندازد. هیچ جا. معماری عجیب و غریب و درهم و بر هم قدیمی. قبرهایی با قدمت قرن. ساختمانهایی که روی قبرهای آدمهای بزرگ ساخته شده. سکوت و وهم و آفتاب و خرابیهای گله به گله و درختهای خیلی قدیمی و باز هم قبرهای ترک خورده و خستهی سالها پیش. ساخته شده برای گم شدن.
------------
هیچ خندهدارتر از این سراغ ندارم. این را میگویم که من دبیرستان که بودم برای خودم شعر میگفتم، ورزش میکردم، کتاب میخواندم، اصلا ولوی کتابخانه بودم، فیلم میدیدم، سفر میرفتم، معدلم هم خوب بود خب. و بعد یک عده نادان از راه رسیدند و گیر دادند که آقا شما با این همه استعداد چرا المپیاد نمیخوانید؟ اصلا مدال را ساختهاند برای شما! از همان اول هم میدانستم که این کاره بشو نیستم، اما مگر ولمان میکردند. به من چه که شما برای بسته نشدن در مدرسه میخواهید که تعداد المپیادیهایتان زیاد شود.
اول یک مدتی افتادم دنبال فیزیک خواندن، دیدم که فیزیک همان شنیدن نظریاتش جالب است، کار به محاسبه که میکشد اصلا حوصلهاش را ندارم. بعد رفتم دنبال ریاضی. دیدم این هم همه چیزش حوصلهسربر است. از حل نامساوی گرفته تا مشتق. دست آخر هم رفتم کامپیوتر و آخر هم حتی در یکی از اینها در مرحلهی دوم هم قبول نشدم. اما فکر کنم اگر هر کدام از همان کارهای دیگر را ادامه میدادم شاید الان بک کارهای درش شده بودم!
--------------
هیچ اعتباری نیست! به اینکه انگشت من بتواند کاراکتر بعدی را تایپ کند. به اینکه قلب من یک بار دیگر بتپد، به این که دفعهی بعد که نفس میکشم تمام ملکولهای هوا به سمت دیگری از اتاق نرفته باشند، به این که شهر دو روز دیگر پا بر جا باشد، به اینکه تمام این تبختر آدمساخته که در برابر کهکشانها ذرهی غباری هم نیست ثانیهای دیگر پابرجا باشد. این را وقتی فهمیدم که زمستان سال بعد ارگ بم با خاک یکسان شده بود.
------------
هیچ فیلمی به اندازهی این فیلم که میخواهم برایتان تعریف کنم بر کودکی من تاثیر نگذاشت. یک خانوادهی ژاپنی در انتظار جنگ اتمی بودند. همهی اخبار حکایت از آغاز جنگ داشت. این خانواده چند بذر گیاه را در زمین کاشته بودند، اما هنوز یکی از آنها سبز نشده بود. در جایی از فیلم، دختر خانواده در قالب دیالوگی گفت که همان بهتر که سبز نشود. جنگ نابودش خواهد کرد. اتفاقا جنگ شد. از نوع اتمی! و تمام شهر نابود شد. خرابههایی نظیر آنچه که از هیروشیما دیده بودیم نشان داده شد و اتفاقا دوربین روی همان بذر سبز شده مکث کرد و فیلم تمام شد!
----------
هیچ یادت از ما هست؟
نوشته شده توسط:ح غ
یک بار یکی از دوستان که زمانی خیلی به من لطف داشت و الان چند وقتی است که کمی از هم دور شدهایم، به من گفت به من عکاسی یاد بده! کمی جا خوردم، به نظرم عکسهایم بد نیست، اما آنقدرها هم خاص نیست، آن موقع کمی که فکر کردم دیدم واقعا ایدهای ندارم که چطور عکسهایم کمی بهتر از متوسط است به جز این که خب کاملا حسی عکس میگیرم، همین. نه کلاسی رفتم، نه حتی مطالعهی ویژهای کردهام، همینطور دوربین را گرفتم دستم و هر جایی هر طوری که توانستم باهاش ور رفتم ببینم چطوری عکس بهتری میشود گرفت، همین. که خب این هم خیلی یاد دادنی نیست.
اما یککمی که بیشتر فکر کردم، یک نکتهی دیگر به ذهنم رسید که همان موقع به دوستم همین جواب را دادم، واقعا قصدم شکسته نفسی نبود، اما شروع دور شدنمان از همینجا بود، چون فکر میکرد که سر کارش گذاشتهام و نمیخواهم چیزی یادش بدهم! نکته این بود، من یاد گرفتهام که در زمان مناسب در جای مناسب باشم، میدانید خیلی وقتها بودن در زمان مناسب در جای مناسب کار آسانی نیست، مثلا همان دهکدهی شگفتانگیزی که قبلا در پست دیگری ازش صحبت کردم و در وبلاگ عکسیم هم تا به حال چندتایی عکس ازش گذاشتم. صبح بعد از نماز راه افتادم به سمت بالای دهکده. دیشبش بعد از چندین ساعت رانندگی در یک جادهی کوهستانی ناآسفالت(!) رسیده بودیم به خانه و خب عمرا هیچ کس حال نداشت که در آن لحظه از خواب بیدار شود و چند کیلومتر پیاده توی گل و شل و تاریکی راه برود تا موقع طلوع بتواند برسد به بالاترین نقطهی منطقه تا از طلوع عکس بگیرد.
حالا چند وقت پیش یک نفر دیگر از دوستان همین را به من گفت و من ماندم که چه جوابش را بدهم، این شد که گفتم تو عکسهایت را بفرست من خوبهایش را میگذارم توی همین وبلاگ خودم، که قبل عید یکیشان را که به نظرم ایدهی خیلی خوبی داشت گذاشتم. آهان، این را هم بگویم که آدم باید ذهنش هم فعال باشد، یک دفعه چیزی را میبیند که دیگران نمیبینند، چون حواسشان نیست، چون حواسشان به هزار و یک چیز دیگر است و اصلا به این فکر نمیکنند که این که رنگهای پشت شیشهی بخار گرفته چقدر جالب هستند. این الان به ذهنم رسید.
یک عکس جدید هم گذاشتم، توی همان وبلاگ عکسی که نمونهای از بودن در زمان مناسب در مکان مناسب است. یک روز که هوا خوب است باید همت کنید، از برج بالا بروید و توی باد شدید و سرد آن بالا آن دور را بگردید و بهترین نقطه را پیدا کنید. آن وقت در زمان مناسب در مکان مناسب بودهاید.
نوشته شده توسط:ح غ
نقل است که در شوروی سابق الزاما تلاش شما منجر به موفقیت شما نمیشد. داستان معروفی وجود دارد که روزنامه نگار معروفی به نظرم بوخوالد نامی، در جایی نقل کرده است که روزی معلمی سر کلاس میرود و شروع میکند در مورد دستآوردهای فضایی شوروی بزرگ صحبت کردن و بعد از بچهها یکی یکی سوال میکند که یه نظر شما عامل اصلی این همه موفقیت کیست، به غیر از اولین نفر که یک آدم تنبل حواسپرت بوده و نمیدانسته که اصلا رییس جمهور کیست همهی بچهها جواب میدهند، خروشچف بزرگ. معلم شروع میکند به شماتت این دانشآموز که فرض کنید نامش بوریس است!
همین موقع ناظم وارد کلاس میشود و خبر میدهد که برژنف رییسجمهور شده و کلا خروشچف را شسته و گذاتشته کنار (عین همان کاری که خروشچف با استالین کرده بود) خب همین جا بود که معلم رو به کلاس کرد و یک بار دیگر از دانشآموزها در مورد این که عامل پیروزیهای پی در پی ما در صنعت هوانوردی کیست سوال کرد، دوباره همه داد زدند خروشچف و اینجا بود که معلم با عصبانیت رو به کلاس کرد و گفت خروشچف آدم خائنی بود و ما هر چی داریم از این برژنف هستش و این بوریس فقط بین شما میفهمد و الخ.
از شباهت این داستان به ایران که بگذریم، نکتهی اساسی این هستش که آنچه که ضامن موفقیت آدم در کشور است، این است که بتواند روی حرف دیگران اعم از دولت و مردم حساب کند، چیزی که عمرا آدم در ایران به راحتی نمیبیند. توجه شما را به مثالهای ذیل جلب میکنم.
---------------------------------
سرما خورده بودم، این بود که بعد از کلاس تصمیم گرفتم مستقیم بروم خانهی دوستم، رفتم کمی نشستیم و صحبت کردیم، خوابم گرفته بود و گیج بودم، گرفتم خوابیدم. با صدای تلفن از خواب بیدار شدم، یکی از پشت گوشی گفت که فلانی هستم، نفهمیدم کی! ولی با هم قرار جلسه گذاشتیم، برای فردا 10 صبح!
فردا صبح دیر از خواب پریدم، سر درد وحشتناکی داشتم. بک آن یادم آمد که قرار گذاشته ام با کسی که نمی دانم کیست، یک بار در عمرم با من تماس گرفته، وقتی که خواب بودهام و سرما خورده و خارج از شرکت، همهی بهانهها آماده بود، اما قرار گذاشته بودم. رفتم شرکت. ساعت 12:15 آمد! توی مسیر جلسهی بعدیام کمی باهم حرف زدیم. همین. آنقدر گیج بودم که حال دعوا کردن را هم نداشتم.
----------------------------
همهی سایتهای خارجی را فیلتر کردهاند. میگویند بروید از سرورهای قدرتمند ایرانی استفاده کنید. همین است که الان دو ماه است سایتی که عکسهای وبلاگ عکسیام را میگذاشتم رویش، کلا ناپدید شده و عکسهایش توی وبلاگ نمیآید!
--------------------------
روز آخر قبل از عید دانشجویی در کلاس درس اعلام کرد: استاد ببخشید یک عیدی به ما میدهید!؟ استاد فرمودند بله جانم، چی میخواید؟ دانشجو گفت: لطفا جلسهی دوشنبهی بعد از عید را تعطیل کنید. استاد کمی من و من کرد و فرمود: باشه اگه شما نیاید منم نمیام.
شاهدان عینی گزارش کردهاند که در آن روز به غیر از نگارندهی این متون تمامی دانشجویان در کلاس درس حاضر شدهاند!! به نظر میرسد حتی خود گوینده هم در کلاس بوده است!!
نوشته شده توسط:ح غ
سالها پیش که هنوز خانههای کمتر از سه طبقه زیاد بودند، زندگی در طبقهی سوم یک ساختمان به این معنی بود که آدم در ارتفاع نسبتا بالایی قرار دارد. خب این خانهی طبقهی سوم که ما داخلش زندگی میکردیم، هالی داشت که پنجرههای بسیار بسیار بزرگی در سمت جنوب آن قرار داشت، در واقع میتوانم بگویم که تقریبا کمی هم دیوار در جنوب آن بود. در گوشهی سمت راست این دیوار هم دری بود که به حیاط باز میشد! در واقع نکتهی اصلی این بود که این خانهی شگفت انگیز در واقع در طبقهی سوم حیاط داشت! البته نباید فکر کنید که این حیاط خیلی بزرگ بود، اما بالاخره حیاط بود و نه بالکن یا ایوان یا هر چیز مشابهی. دور تا دور حیاط با ایرانیتهای بلندی پوشانده شده بود که مانع هر گونه دیدی از خانههای اطراف میشد.
خب همهی اینها را گفتم که بگویم که یک روز وقتی خیلی کوچک بودم، مثلا فکر کنم چهار سالم بود، از سفر دور و درازی برگشته بودیم. شاید مثلا 2 ماه بود که خانه نبودیم. در خانه را باز کردیم، و آمدیم توی هال و دیدیم که در حیاط باز مانده و گنجشکی آمده داخل که نمیتواند وجود شیشه را تشخیص بدهد، پرواز میکرد و به شیشه میخورد و برمیگشت، پدرم گنجشک را گرفت، توی دستهای پدرم خیلی آرام و با ترس به گنجشک دست زدم. به نظرم بیشتر از من ترسیده بود، قلبش خیلی تند میزد، خیلی.
---------------------------
اصلا عید از خانهی پدربزرگ و مادربزرگ است که شروع میشود. قدمت خانه و حال و هوای آن اصلا هست برای اینکه عید را آنجا شروع کنی. آن سالها سبزههایی که مامانجون هر سال عید گذاشته بود پشت پنجرهی حیاط و یک روبان صورتی دورشان بسته بود قشنگترین نشانهی عید بود برایم. اما دیروز که خانهی مامانجون بودیم، به نظرم آمد که دیگر از سبزه خبری نیست. شاید دیگر حوصلهی این کارها را ندارد، یادم رفت ازش بپرسم.
---------------------------
چرندترین حرفی که راجع به خودکشی شنیدم از یکی از معلمهای دورهی دبیرستانم بود، ایشان در جایی فرمودند که نظرسنجیها نشان میدهد که کسانی که با پرتاب خودشان از ارتفاع خودکشی کردهاند لذتبخشترین مرگ را داشتهاند، درواقع در ابتدا فرد کمی میترسد، اما بعد لذت بسیار مبسوطی میبرد و بعد میمیرد!!! عین همین جمله را گفت!
هفتهی پیش پای برج میلاد وقتی خانم مهماندار توضیح داد که با 9 تومان میتوانید بروید روی تراس بایستید و شهر را ببینید و حالش را ببرید، داشتم فکر میکردم چقدر خوب است که آدمهایی که قصد خودکشی دارند، به جای این همه هزینه برای خرید قرص و چیزهای مشابه، 9 تومان بدهند بروند روی تراس و به صورت تضمینی با لذتبخشترین شیوهی ممکن خودکشی کنند!
الان که اینها را مینوشتم یک چیز دیگر هم یادم آمد، آن هم اینکه دبیرستان که بودیم یکی از دوستان همدورهای که مدعی بود دچار افسردگی شدید شده، یک روز گیر داد که من میخواهم خودکشی کنم و اینها. خب البته من با توجه به شناختی که ازش داشتم اگرچه که او خیلی جدی به نظر میآمد، واکنش خاصی نشان نداده و برایش آروزی موفقیت کردم، خب خیلی طبیعی فردایش زنده آمد مدرسه، وقتی جویای نحوهی خودکشی و میزان لذتش شدم، فرمودند که متاسفانه دیشب داروخانه بسته بود و من نتوانستم قرصهای لازم را خریداری کنم و البته من شک ندارم که این را هم راست گفت!
--------------------
خواستم بگویم که یک همچنین زندگیای داشتهام من!
نوشته شده توسط:ح غ
دستهایم را کرده بودم توی جیبهایم، کمی قوز کرده بودم و تکیه داده بودم به میز پشت سرم، سرم را هم انداخته بودم پایین و نگاهش نمیکردم، گذاشتم هر مزخرفی که دلش میخواهد بگوید، هر چه که باشد از نظرم آدم بازنده ای بود و کل کل کردن با بازندهای که چیزی برای از دست دادن ندارد وقت تلف کردن است. همیشه در عین این که ازش بدم میآمد، دلم هم برایش میسوخت. فکر کنم آخرین تصمیم عاقلانهی عمرش رفتن به مدرسه در هفت سالگی بود، در تمام بقیهی عمر جرات تصمیم گرفتن را نداشت و اجازه داده بود هر چه که پیش میآید مسیر زندگیاش را تعیین کند، بعد هم اینقدر عزت نفس در وجودش نبود که مثل همکار نزدیکش، حالا که چنین اجازهای به زندگی داده است، به همه چیز بخندد و خوش باشد و عین خیالش هم نباشد! همه چیز و همه کس را کوچک میکرد تا نشان بدهد که بقیه احمقتر از او هستند و کار درست را او کرده، با حداقل او کمتر اشتباه کرده. توی دلم بهش خندیدم و گفتم باشد همان که تو میگویی درست است. حکما.
اجازه نمیدهم که تبدیل به همچنین موجودی شوم. اجازه نمیدهم. دیروز این تصمیم را گرفتم. همین دیروز.
---------------
راستهی انقلاب جای دوست داشتنیای است. تمام سینماهای درب و داغانش را حداقل یک بار تجربه کردهام. ساندویچیها و فلافلیهایش، آش نیکوصفت و پیراشکی پیتزاهایش را. تمام نیمچه پاساژهای درب و داغان و اکثر کتابفروشیهایش را. حتی بعضی لباسفروشیهایش را. دیروز شروع کردیم از ابوریحان متر کردن، با شیرینی فرانسه هم شروع کردیم و ایضا قهوه فرانسه.
یک سر به حکمت زدیم، بعد نیک، بعد بازارچه، دست آخر هم رفتیم یک کمی در مهستان گشتیم، در طول این 10 سال کل مجموعه تغییر ویژهای نکرده، جز این که مثلا چند تا کتاب فروشی شدهاند لوازم کادویی فروشی و بالعکس. چند تا غذا فروشی شدهاند لباسفروشی و بالعکس. چند تا مغازهی خالی صاحبدار شدهاند و بالعکس.
البته خب این روزها باقی شهر تغییر کرده، یک سر کوچهمان سینما آزادی است که فقط با هزار تومن گرانتر پنج برابر کیفیت تحویلت میدهد و سر دیگر کوچهمان شهر کتاب مرکزی است که با همان قیمت همه چیز را گذاشته دم دستت. اما من باز هم دوست دارم که گاهی بروم انقلاب. از پشت شیشهها کتابها را نگاه کنم، با فروشندههای بداخلاق کمی حرف بزنم، بروم داخل کافیشاپی و قهوه بخورم. یا بروم یکی از همان سینماهای عهد بوقی با صندلیهای کثیف و پاره و شکسته. بعد از طبقهی دوم سینما قبل از شروع فیلم بنشینم پشت پنجره و به مردمی که عبور میکنند، نگاه کنم و فکر کنم خب چرا این سیل آدم و ماشین تمام نمیشود؟ این همه آدم، این پیادهروی شلوغ و کثیف، این همه دود، آن مسجد درب و داغان روبهرو، این مغازههای بنجل فروشی، دستفروشها، آن دکهی مجلهی آن طرف میدان که حتی تایم و اکونومیست هم دارد، آن گنبد مسخرهی روی ایستگاه مترو که وسط میدان ساختهاند، اینها همه برای چه هستند؟ و بعد دست آخر، بعد از این همه فکر الکی، عین خیالم هم نباشد، چاییم را سر بکشم و به این فکر کنم که من تصمیم گرفتهام که بازنده نباشم، هر جا که باشم.
لت ابت بی. به خودم تبریک میگم.
چه ساعتی، چه کوچه ای؟ قرارمون کجا باشه؟ دوشنبه 21 فروردین 1391
مقایسه ی تطبیقی میان صحبت و باد هوا پنجشنبه 17 فروردین 1391
از زندگی ای که داشته ام! شنبه 27 اسفند 1390
همین دیروز جمعه 7 بهمن 1390
از این جهت! پنجشنبه 29 دی 1390
تو بودی و دیگر هیچ جمعه 16 دی 1390
استرس چهارشنبه 2 آذر 1390
هوا تازه شد جمعه 27 آبان 1390
داستان یک مرد با زن و بچه که توانست سر مرد دیگری کلاه بگذارد پنجشنبه 19 آبان 1390
لیست آخرین پستها
