بازی از رو

مافیا بازی سختی است!؟

 

همین دیروز

 

نوشته شده توسط:ح غ

دست‌هایم را کرده بودم توی جیب‌هایم، کمی قوز کرده بودم و تکیه داده بودم به میز پشت سرم، سرم را هم انداخته بودم پایین و نگاهش نمی‌کردم، گذاشتم هر مزخرفی که دل‌ش می‌خواهد بگوید، هر چه که باشد از نظرم آدم بازنده ای بود و کل کل کردن با بازنده‌ای که چیزی برای از دست دادن ندارد وقت تلف کردن است. همیشه در عین این که ازش بدم می‌آمد، دلم هم برایش می‌سوخت. فکر کنم آخرین تصمیم عاقلانه‌ی عمرش رفتن به مدرسه در هفت سالگی بود، در تمام بقیه‌ی عمر جرات تصمیم گرفتن را نداشت و اجازه داده بود هر چه که پیش می‌آید مسیر زندگی‌اش را تعیین کند، بعد هم این‌قدر عزت نفس در وجودش نبود که مثل همکار نزدیکش، حالا که چنین اجازه‌ای به زندگی داده است، به همه چیز بخندد و خوش باشد و عین خیال‌ش هم نباشد! همه چیز و همه کس را کوچک می‌کرد تا نشان بدهد که بقیه احمق‌تر از او هستند و کار درست را او کرده، با حداقل او کمتر اشتباه کرده. توی دل‌م به‌ش خندیدم و گفتم باشد همان که تو می‌گویی درست است. حکما.

اجازه نمی‌دهم که تبدیل به همچنین موجودی شوم. اجازه نمی‌دهم. دی‌روز این تصمیم را گرفتم. همین دی‌روز.

---------------

راسته‌ی انقلاب جای دوست داشتنی‌ای است. تمام سینماهای درب و داغان‌ش را حداقل یک بار تجربه کرده‌ام. ساندویچی‌ها و فلافلی‌هایش، آش نیکوصفت و پیراشکی پیتزاهایش را. تمام نیمچه پاساژهای درب و داغان و اکثر کتاب‌فروشی‌هایش را. حتی بعضی لباس‌فروشی‌هایش را. دیروز شروع کردیم از ابوریحان متر کردن، با شیرینی فرانسه هم شروع کردیم و ایضا قهوه فرانسه.

یک سر به حکمت زدیم، بعد نیک، بعد بازارچه، دست آخر هم رفتیم یک کمی در مهستان گشتیم، در طول این 10 سال کل مجموعه تغییر ویژه‌ای نکرده، جز این که مثلا چند تا کتاب فروشی‌ شده‌اند لوازم کادویی فروشی و بالعکس. چند تا غذا فروشی شده‌اند لباس‌فروشی و بالعکس. چند تا مغازه‌ی خالی صاحب‌دار شده‌اند و بالعکس.

البته خب این روزها باقی شهر تغییر کرده، یک سر کوچه‌مان سینما آزادی است که فقط با هزار تومن گران‌تر پنج برابر کیفیت تحویل‌ت می‌دهد و سر دیگر کوچه‌مان شهر کتاب مرکزی است که با همان قیمت همه چیز را گذاشته دم دست‌ت. اما من باز هم دوست دارم که گاهی بروم انقلاب. از پشت شیشه‌ها کتاب‌ها را نگاه کنم، با فروشنده‌های بداخلاق کمی حرف بزنم، بروم داخل کافی‌شاپی و قهوه بخورم. یا بروم یکی از همان سینماهای عهد بوقی با صندلی‌های کثیف و پاره و شکسته.  بعد از طبقه‌ی دوم سینما قبل از شروع فیلم بنشینم پشت پنجره و به مردمی که عبور می‌کنند، نگاه کنم و فکر کنم خب چرا این سیل آدم  و ماشین تمام نمی‌شود؟ این همه آدم، این پیاده‌روی شلوغ و کثیف، این همه دود، آن مسجد درب و داغان روبه‌رو، این مغازه‌های بنجل فروشی، دست‌فروش‌ها، آن دکه‌ی مجله‌ی آن طرف میدان که حتی تایم و اکونومیست هم دارد، آن گنبد مسخره‌ی روی ایستگاه مترو که وسط میدان ساخته‌اند، این‌ها همه برای چه هستند؟ و بعد دست آخر، بعد از این همه فکر الکی، عین خیال‌م هم نباشد، چایی‌م را سر بکشم و به این فکر کنم که من تصمیم گرفته‌ام که بازنده نباشم، هر جا که  باشم.

لت ابت بی. به خودم تبریک می‌گم.



از این جهت!

 

نوشته شده توسط:ح غ

این چند شب تلویزیون توی شبکه‌ی نمایش داشت پشت سر هم فیلم‌های بروس‌لی را نشان می‌داد، محض تفریح نشستم یکی‌ش را دیدم. حسابی خندیدیم! به نظرم این بروس‌لی بچه که بوده توی مدرسه همه کتک‌ش می‌زدند، بعد بزرگ که شده رفته یک سری فیلم ساخته که توی آن‌ها خودش هم کارگردان است هم سازنده هم این که همه را می‌زند، همه جا هم اسم‌ش اژدهاست!

یک اتفاق دیگر هم این که یک شوخی‌ تکراری‌ای هست بین من و روحی، که همیشه وسط‌های فیلم یکی‌مان از دیگری می‌پرسد که به نظرت آخرش چی میشه؟ و بعد آن یکی می‌گوید که: تموم میشه! این سری هنوز اول تیتراژ شروع بود که ازش پرسیدم به نظرت آخرش چی میشه؟ که گفت: پیروز میشه!

----------------

توی واحد ما فقط از یک تاریخی به بعد آفتاب می‌افتد! آخر واحدمان شمالی است و فقط پنجره‌ی پاسیو رو به آفتاب است، بعد چون طبقه‌ی اول هستیم، آفتاب باید خیلی بالا باشد که نور بیفتد داخل. امروز داشتم فکر می‌کردم که اگر یک روز حالی داشته باشم، قبل از این که روز‌های آفتاب‌دار شروع شود، می‌روم یک پرده کرکره‌ای می‌خرم و آویزان می‌کنم جلوی این تنها پنجره‌ی آفتاب‌دار. بعد پرده را می‌کشم پایین و این تیغه‌هایش را صاف می‌کنم تا آفتاب راه راه بیفتد زمین، تصویرش زیباتر است!

بعد این که یکی از این صندلی‌هایی که خانه‌ی علیرضا دیدیم و توی فیلم‌ها همیشه آدم‌های پیر روی‌شان می‌نشینند و تاب می‌خورند هم می‌خرم و درست توی آفتاب می‌نیشینم و هی تاب می‌خورم. بعد چشم‌هایم را می‌بندم و اجازه می‌دهم که این سطرهای نور روی صورتم رژه بروند. خیلی حس خوبی است!

-----------

قصه‌ی قدیمی‌ای است که می‌گوید مردی در تمام عمر کار می‌کرد و پول‌هایش را جمع می‌کرد و از آن نمی‌خورد به امید روزی که کلی پول داشته باشد و برود فقط به خرج کردن بپردازد! تا این که یک روز دید کلی پول دارد و خیلی اوضاع خوب است! این شد که تصمیم گرفت دیگر دست از کار کشیدن بکشد و فقط تا آخر عمر خرج کند و از زندگی لذت ببرد! اما درست همان روز مرگ‌ش باید می‌رسید که عزراییل آمد و بعد مرد شروع کرد به التماس که به من فرصت بده، بعد همین طور کوتاه آمد که بیا نصف پول‌هایم را بگیر و مثلا سه روز به‌م فرصت بده و الی آخر!

در راستای این که الزاما زندگی به آدم حال نمی‌دهد!

-----------

متر کردن خیابان‌های شهر از سرگرمی‌های من بود و هست. چه می‌دانم همین‌طوری که دارم با ماشین از دانشگاه بر می‌گردم، یکهو به سرم می‌زند که خب این سری از این طرف بروم ببینم چه می‌شود و خب خیلی وقت‌ها اتقاق‌های جالبی می‌افتد، یک دفعه یک منظر جدیدی به شهر پیدا می‌شود. یک جا مثلا تپه‌ای است وسط شهر و بعد از دو طرف بالاتری، همین‌طور خانه‌ها و خیابان‌های غرق در نور یا دود را می‌بینی و بعد همین‌طور که ایستاده‌ای و اجازه می‌دهی باد به صورتت بخورد، داری فکر می‌کنی که هر کدام از این نقطه‌های نورانی که یا دارد حرکت می‌کند یا همین‌طور ثابت مانده برای کیست؟

اما وقتی پیاده شروع کنی به متر کردن، چیزهای جالبتری هم ممکن است ببینی، چون دیگر فقط خیابان‌های اصلی نیست، کوچه‌های فرعی هم هست، پیاده‌روهای شلوغ هم هست، چه می‌دانم اتفاقی می‌پیچی توی یک کوچه‌ای که دو طرفش همین‌طور درخت‌های صد ساله است، یا مثلا یک کوچه‌ای که از این‌هاست که برای فیلم‌های مجیدی خوب است، خانه‌های ویران و مثلا یک خانم محترم معتادی که نشسته  روی زمین و تکیه داده به دیوار و به یاد روزهایی که احتمالا اوضاع‌ش این نبوده سیگار می‌کشد، یا می‌رسی جلوی خانه‌ای که خودش مال صد و پنجاه سال پیش است و یا کلا چیزهایی از این دست.

گاهی واقعا به این نتیجه می‌رسم که یک ابر شهر یک معجزه است! معجزه‌ی عصر ما. چطور همه‌ی این چیزها با هم جمع می‌شود و بعد هنوز کسی ابرشهری را سراغ ندارد که سقوط کرده باشد؟ چطور میلیون‌ها آدم در کنار هم هستند و من این همه روز زنده به خانه رسیده‌ام؟ چطور از این همه آلودگی نمرده‌ایم؟ چطور چشم‌هایمان را به روی همه چیز بسته‌ایم؟ ...



تو بودی و دیگر هیچ

 

نوشته شده توسط:ح غ

یکی از زیباترین جاهایی که به آن سفر کردم، یکی از روستاهای کوهستانی البرز شمالی بود، جایی بر فراز ابرها، با جاده‌ای خاکی و خانه‌های کلبه‌ای زیبا و دور از همه چیز و همه کس و پر مه و با سکوتی وهم‌انگیز. دست برقضا در این سفر با آدم‌های جالبی هم بودیم، شبی در کنار کلبه‌ی مجری سفر در کنار مزرعه‌ی توت فرنگی و دور آتش نشسته بودیم و شعر می‌خواندیم و به شعاع نورهای دور و نزدیک در مه نگاه می‌کردیم. که کم‌کم آتش کم شد، س تکه‌ی چوبی در آتش انداخت که نمی‌دانم چرا خیس بود و دود زیادی از آن بلند شد، یکی غرغری کرد و س هم در جواب‌ش گفت که: نمی‌شه که همه چی همیشه خوب باشه! همین و با همان استقامت همیشگی به روشن کردن مجدد آتش ادامه داد.

همین، همین تک جمله برایم جالب بود، لااقل انقدر که آن را در یادداشت گوشی‌ام وارد کنم که روزی ازش اینجاها استفاده کنم. بگذریم، این هفته که بعد از یازده سال دوباره طوری مریض شدم که نمی‌توانستم از خانه بیرون بروم این جمله یادم افتاد! خیلی جالب است، که من این همه سال هیچ وقت به خاطر مریضی از دانشگاه یا مدرسه غیبت نداشتم! اما در میان خواب و بیداری این یک هفته، شاید یک بار دیگر همه‌ی زندگی‌م را مرور کردم. نمی‌شود که یک چیزی همیشه خوب باشد. لااقل در این دنیا که نمی‌شود.

البته این داستان آن‌ طرف هم دارد و آن هم این است که فکر می‌کنم نمی‌شود که یک چیزی همیشه بد باشد، بعنی بالاخره یک جایی کمتر بد است، حداقل. هیچ یادم نمی‌رود، سفر بسیار سختی به جنوب داشتیم، از همین راهیان نورها بود، اما بسیار فشرده و با اتوبوس‌های قدیمی و جای خواب بسیار شلوغ و پر سر و صدا. دست بر قضا خوزستان هنوز سرد بود. هر چند که گفته می‌شود از گرد و خاک بهتر است. همه جا را در سال‌های قبل دیده بودم، شاید فقط یک جای جدید برایم وجود داشت. خلاصه چند روز با سرعت وحشتناک و با سختی عجیب گذشت تا بالاخره موقع برگشت رسید. آمدیم اهواز و سوار قطار شدیم، ظهر بود و گرم هم شده بود اساسی. قطار راه افتاد و رفت توی دشت‌های خوزستان و بعد لرستان و بعد کوه‌ها و و تونل‌ها و فکر می‌کنم که این یکی از زیباترین مسیرهایی است در دنیا که قطار از آن عبور می‌کند. نزدیکی‌های غروب، قطار در ایستگاهی بین راهی در یک روستای پرت ایستاد، روستایی که جاده‌اش خاکی بود، اما راه‌آهن داشت! دوباره همان سکوت وهم‌انگیز. تنها توی کوپه نشسته بودم و نمی‌دانم که الباقی بچه‌ها کجا بودند. لم داده بودم به صندلی کشویی زیرم که کمی هم جلو کشیده بودم‌ش و به آسمان رنگی مابین دو انتهای دره‌ای که وسطش بودیم نگاه می‌کردم. بعد همین طور امتداد کوه را گرفتم و آمدم پایین تا رسیدم به خانه‌های روستا که همه روی دامنه‌ی کوه بنا شده بودند، شاید فقط یک نفر در کوچه‌های روستا بود. فقط یک نفر. از پنجره‌ی چند خانه نور بیرون می‌زد. هیچ طوری نمی‌توانم آن همه زیبایی و حس خوبی که در آن لحظه داشتم توصیف کنم. سکوت و آرامش در نهایت مقدار ممکن. نمی‌شود که یک چیزی همیشه بد باشد. همه چیز خوب بود. بعد یک لحظه از ذهنم گذشت که من چرا از این جا عکس نمی‌گیرم. پریدم و از جای ساک‌ها دوربین‌م را برداشتم. روشنش کردم. روی صفحه‌ی نمایشگر، نشان قرمزی آمد که باطری را عوض کنید....

نمی‌شود که همه چیزی همیشه خوب باشد...



استرس

 

نوشته شده توسط:ح غ

به نظرم استرس زا تر از هر کاری بی کاری است! این را وقتی می فهمی که از صبح تا الان توی کلاسی نشسته باشی که حرف های استاد بعد از دو ساعت و بیست دقیقه را من می توانم در 15 دقیقه ارائه کنم! نه می شود روی حرف هایش تمرکز کرد و نه می شود نشست یک کتاب درست و حسابی خواند! لاجرم باید نشست ایمیل چک کرد و فیسبوک!

زمان ها و مکان های مناسب جایگزین:
- ایستگاه مترو، هر موقع که دو تا قطار با هم وارد ایستگاه می شوند.
- کاناپه، در حالی که روی آن دراز کشیده ای و داری کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم را می خوانی!
- قطار مترو، واگن های قدیمی، گوشه ی همیشه تاریک واگن.
- اتاق شمالی طبقه پتجم، وقتی باران آمده و هوا تمیز است و روی کوه برف نشسته و همه ی کوه ها و نیمی از شهر داخل قاب پنجره هستند.
- بهار، شکوفه های سیب
- جاده، خلوتی


پ: هر کار می کنم که یک متن نانفیکشن بنویسنم نمی شود، به خصوص در کلاسی که نمی شود تمرکز کرد!


هوا تازه شد

 

نوشته شده توسط:ح غ

برای آدمی مثل من که این همه از عمرش را در سفر گذرانده است عجیب است. این را که این‌قدر دیر بفهمد چرا چنین جایی این قدر ساکت است. دهکده‌های ارتفاعات خیلی بلند شمال را می‌گویم، دهکده‌ای مه گرفته. آن‌قدر ساکت‌اند که آدم احساس می‌کند دنیا به آخر خودش رسیده. سال‌ها دلیل این هم سکوت را نمی‌فهمیدم، تا بالاخره چند هفته پیش در دهکده‌ای از همان دهکده‌ها صبح موقعی که منتظر نشسته بودم ذهنم شروع کرد به کار کردن، به همه‌ی چیزهایی که در طبیعت ایجاد صدا می‌کنند فکر کردم و دست آخر فهمیدم! باد! هیچ بادی در کار نبود، این آخرین امکان صدا. و سکوت وهم‌انگیز همچنان ادامه داشت، انگار که دنیا ایستاده بود. هیچ حرکتی نبود. هیچ. حتی شاخه‌ی درختی هم تکان نمی‌خورد و من حس بازیگر نقش اول فیلمی را داشتم که سال‌ها پیش دیده بودم. که نمی‌دانم به واسطه‌ی چه جادویی مرد می‌توانست کاری کند که همه چیز از حرکت بایستند و بعد خودش در حرکت بود. همه چیز از حرکت ایستاده بود. همه چیز و من کماکان منتظر بودم.

فکر می‌کنم که آدم بعضی وقت‌ها، درست موقعی که در عالم خودش است به بعضی چیزها بی‌توجهی می‌کند که بعد عواقب اسفناکی به دنبال دارد. سکوت وهم‌انگیز موقعی که با ریزش نرم باران همراه شد، من درهمچه حالتی بودم. بالاخره نم نم باران صدایش از هیچ بیشتر است و حس خیلی خوبی دارد. درست در چنین موقع‌هایی، وقتی که آدم حواسش جای دیگری است ممکن است کارهای عجیبی بکند. مثلا بایستد لبه‌ی یک پشت بام و به دور دست نگاه کند و حرف های الکی تحویل بغل‌دستی‌اش بدهد و اصلا حواسش به آنچه که باید باشد نباشد. چه می‌دانم.

و بعد باران کم کم بیشتر و بیشتر می‌شود. تازگی‌ها کشف کرده‌ام که با این تعاریف رایج روان‌شناسی قرابتی ندارم، من همین‌طور که به دور و نزدیک نگاه می‌کنم، دارم زیباترین کادر را با چشم‌هایم انتخاب می‌کنم، اما به سر و وضع خودم آن‌قدرها اهمیت نمی‌دهم. من گاهی تند حرف می‌زنم، گاهی زیاد حرف نمی‌زنم و وقتی دارم به یکی گوش می‌کنم کلمه‌هاش را قورت می‌دهم و حواسم به همه چیز هم هست. این را گفتم که بگویم همین‌طور که ماشین در باران راه می‌رود و به پنجره نگاه می‌کنم، هزار عکس نگرفته را گرفته‌ام. گاهی فوکوس روی قطره‌های بارانی است که به شیشه می‌خورند و گاه به ابر دوردست.

تا این که باران سیل‌آسا می‌شود و انگار با شلنگ دارند آب می‌ریزند روی شیشه و حتی شیشه‌پاک‌کن هم از پس این همه آب برنمی‌آید و شیشه‌های کناری هم طوری خیس می‌شوند که هیچ چیز دیده نمی‌شود و وهم بیشتر می‌شود تا اینکه از ماشین پیاده می‌شوی و از روی پل خلوت و خالی رد می‌شوی و بعد در یک زمین وسیع بی‌هیچ‌چیزِ خالیِ خالی پیاده می‌روی و فکر می‌کنی به این‌که بعد از این باران دوباره باید کارها شروع شود.

 



  • تعداد کل صفحات:13 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...