تبلیغات
بازی از رو - بالاخره

بالاخره

پنجشنبه 23 شهریور 1391  10:12 ب.ظ

همیشه که نه اما در مورد اکثریتِ خیلی مطلق این اتفاق می‌افتد که وقتی آدم وارد عمل می‌شود، تازه می‌فهمد که غرهایی که به بقیه می‌زده خیلی‌هاشان در مورد خودش و عملکردش صدق می‌کند. اصلا به نظرم سر همین است که آدم به تدریج شروع می‌کند به محافظه‌کار شدن. یک جورهایی حساب کار می‌آید دست‌ش و می‌فهمد که اگر بخواهد زیاد به بقیه گیر بدهد، بقیه هم شروع می‌کنند به گیر دادن به‌ش و برایش بد می‌شود، رو همین حساب خیلی داستان‌ها را زیر سبیلی رد می‌کند مباد که خودش هم گیر بیفتد.

به نظرم در این مورد هم فقط آدم‌های خیلی بزرگ و آدم‌های خیلی کوچک هستند که جان به در می‌برند. بزرگ‌ها کارشان را درست انجام داده‌اند و کوچک‌ها کاری انجام نداده‌اند و در نتیجه دیکته‌ی نانوشته هم که غلط ندارد و مجسمه‌ی منتقد را هم که جایی نساخته‌اند و ایضا گفته‌اند که روزی یکی از کار نقاشی دست می‌کشد و می‌رود طبیب می‌شود، محض این‌که به نقاشی، همه ایراد می‌گرفته‌اند اما خطاهای پزشکی را کی دیده، تازه دیده باشد هم که قبلش تعهد را گرفته‌اند!

خلاصه این را گفتم که اگر می بینید که هنوز می‌توانید با خیال آسوده به دیگران انتقاد کنید و کسی کاری‌تان ندارد، حداقل 50 درصد (!) احتمال دارد که آدم خیلی کوچکی باشید، حواس‌تان باشد.

---------------------------------------

این چند وقت که مد شده بود این شبکه‌های تلویزیونی هی برنامه می‌گذاشتند برای بزرگترها که کارتون‌های دوره‌ی کودکی‌تان را پخش می‌کنیم و این شبکه پویا راه افتاده و از آن طرف شبکه نمایش هم روزی دو ساعت کارتون‌ نشان می‌دهد، آن هم کارتون‌هایی که آن موقع‌ها گریه‌مان را در می‌آوردند از بس تکراری و یک خط در میان و هفته‌ای یک بار پخش می‌شدند و آخرش نمی‌فهمیدیم چی شد و الان مثل آدم دارند کل سریال را پشتِ سرِ هم، آن هم هر روز و آن هم روزی چند قسمت سر هم شده نشان می دهند، ناخودآگاه یاد کارتون‌هایی می‌افتم که آن‌ موقع‌ها خیلی برایم جالب بودند. که البته سر جمع زیر 10 تا بودند! یکی‌شان سه برادر بود. برای من تاثیرگذارترین قسمت، قسمتی بود که مرد قویِ رقیبِ سه برادر که به لطایفالحیل اسب خیلی سریع سریال را از چنگ نخست‌وزیر من‌درآوردی سرزمین بی‌صاحاب چین درآورده بود در قلعه‌ای در محاصره و تنها مانده بود. هر چه که بود او هم از رقبا بود و نخست‌وزیر هم به نظرم داشت همه جا را پشت سر هم می‌گرفت و سر راه رسیده بود به قلعه‌ی این بابا.

خلاصه ماند و مرد نیرومند داستان وسط این محاصره یکی یکی یارانش را از دست داد. بعضی کشته شدند و بعضی فرار کردن و به نظرم دست آخر یکی از همان سربازهای نادان از ترس درب قلعه را به روی دشمن باز کرد و دشمن ریخت داخل قلعه و مرد قوی تسلیم نشد. چند تایی را کشت و زد به سمت دشت و بعد یک لشکر افتادند به تعقیبش. نکته‌ی کلیدی این بود که وسط این شلوغی‌ها نمی‌دانم اسب‌ش فرار کرده بود یا نتوانسته بود سوارش شود، فلذا کلا سوار یک اسب خیلی ضعیف بود که با تمام وجود اسب را می‌زد که برود و دست اخر اسب روی لبه‌ی یک بلندی از نفس افتاد و سوار را به زمین انداخت و سوار تا برخواست به سبک فیلم‌های چینی بارانی از تیر به‌ش بارید و تمت.

چه چیزهایی نشان ما بچه فسقلی‌ها می‌دادند!

--------------------------------------

به نظرم این رضای امیرخانی هر چقدر "شبه" رمان‌های بی‌خود و بی سر و ته و تکراری‌ای می‌نویسد؛ این گفتارهای انتقادی و سفرنامه‌هاش خوب است. سرجمع به نظرم یک کتاب داستان خوب دارد آن هم "از به" است که خودش گفته بدترین کتاب‌م است! این یکی آخری‌ش "قیدار" را که به نظرم وزارت ارشاد باید دستور بدهد به جای گشت ارشاد این را جمع‌آوری و امحا کنند، بسی خوشحالم که بابت‌ش پول ندادم!

اما این جانستان، کابلستان‌ش که دارم به آخرهایش می‌رسم، به نظرم ارزش خواندن را دارد.

----------------------------------

.


نوشته شده توسط: حسین غفوری | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

yuonnepeinado.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:49 ب.ظ
Useful information. Fortunate me I discovered your website by accident, and I'm surprised why this coincidence didn't came about earlier!
I bookmarked it.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:55 ق.ظ
I always spent my half an hour to read this
web site's articles everyday along with a cup of coffee.
manicure
جمعه 18 فروردین 1396 11:33 ق.ظ
Undeniably consider that that you stated. Your favorite justification seemed to
be on the net the easiest factor to consider of.
I say to you, I certainly get irked even as people think about worries that they plainly
don't recognize about. You managed to hit the nail upon the highest as well as defined out the whole thing
with no need side effect , other people could take a signal.
Will probably be again to get more. Thank you
.
پنجشنبه 2 آذر 1391 07:01 ب.ظ
گشت ارشاد مال نیرو انتظامیه و هیچ ربطی به وزارت ارشاد نداره
پاسخ حسین غفوری : درسته.
میم.میم
شنبه 1 مهر 1391 09:36 ب.ظ
قیدار بی سرو ته هست
شبه رمان هست
قبول
اما اینقدر ها هم نیست که شما می گوییدها!

در مورد آن چیزهایی که نشان ما فسقلی ها می دادند واقعا موافقم...
یکیش کافی است که بچه های این دوره زمانه را خل و چل و افسرده کند که پیری زودرس بگیرند
ولی ما...
مثل مــــــــــــــرد!
پاسخ حسین غفوری : :D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر